تبليغاتX
یادگاری های من


یادگاری های من

تنهایی : آازادی

از استیو جابز پرسیدند از تو قدرتمندتر و بانفوذتر هم هست و جابز پاسخ داد:‌ بله، فقط یک نفر و وقتی ازش پرسیدند کی، این خاطره رو تعریف کرد:

«روزی که از دانشگاه انصراف دادم، با حال خیلی داغونی داشتم از کنار یکی از بارهای یه خیابون توی پورتلند می‌گذشتم. یه بچه‌ی سیاهپوست واکسی کنار خیابون نشسته‌بود، تا من رو دید شروع کرد به التماس کردن که بذار کفشاتو واکس بزنم. من حتی یه سنت هم نداشتم و بهش گفتم کفشام احتیاج به واکس نداره، ولی اون بازم التماس کرد. منم سرش داد زدم و گفتم برو گم‌شو کاکاسیاه عوضیِ گداگشنه. ولی اون چسبید به پاهام و به زور کفشام رو درآورد و یه واکس مشتی زد. وقتی بهش گفتم من پولی ندارم که بهت بدم، گفت اشکالی نداره فقط واسه‌ت دو تا آرزو می‌کنم، یکیش اینه که پولدار بشی و دومی‌اش رو هم بهت نمی‌گم. من خیلی تعجب کردم ولی راهمو کشیدم رفتم. اما حرف اون پسره همیشه توی گوشم زنگ می‌زد. چند سال بعد وقتی توی اپل به همه چی رسیدم به ذهنم رسید که اون پسره رو پیدا کنم. اون آرزو کرده‌بود من پولدار بشم و این اتفاق هم افتاده‌بود. همیشه آرزوی دومش واسه‌م سوال بود و الان وقتش بود که هم ازش تشکری بکنم و هم اون رو بفهمم. چند نفر رو مامور کردم که برن از زیر سنگ هم شده اون پسره رو پیدا کنند. در واقع یه جورایی ایده‌ی "فایندینگ نیمو" رو هم از همین قضیه الهام گرفته‌بودیم. این اواخر که می‌خواستم از کارم توی اپل دست بکشم، فهمیدم که دوستام اون پسره رو توی یه کارواش توی ویسکانسین پیداش کردند. آوردنش پیش من، وقتی دیدمش گفتم من رو می‌شناسی، آیفونش رو درآورد و گفت کیه که تو رو نشناسه استیو. گفتم من با آرزوی تو توی بیست سال پیش به همه چی رسیدم و حالا دوست دارم واسه‌ت کاری بکنم. می‌تونم هزینه‌ی عمل جراحی‌ت رو بدم تا مثل مایکل جکسون یه سفیدپوست مامانی بشی یا کارواشی که توش کار می‌کنی رو واسه‌ت بخرم، فقط باید بهم بگی اون آرزوی دومت چی بوده. دیدم یه تسبیح از جیبش درآورد و با بغض بهم نگاه کرد. گفت اون روز آرزو کردم که پولدار بشی تا هیچ‌وقت دست رد به سینه‌ی هیچ‌ بچه‌ای نزنی، بعد مکثی کرد و گفت و البته آرزو کردم سرطان لوزالمعده بگیری تا از درد کبود بشی و نتونی چیزی بخوری تا درد یه سیاه‌پوست گرسنه رو بفهمی. اینو که گفت به خودم لرزیدم و فهمیدم کسی قدرتمندتره که خدا دعاهاش رو مستجاب می‌کنه، کسی که باایمان‌تره. اِنّ اَکرمکُم عندالله اَتقاکُم.»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390| ساعت 1:13 قبل از ظهر| توسط داود| |




روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....

این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390| ساعت 8:7 قبل از ظهر| توسط داود| |



زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز...

پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند . وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام‬

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389| ساعت 9:37 بعد از ظهر| توسط داود| |


سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...

رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود
ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389| ساعت 1:53 قبل از ظهر| توسط داود| |

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

- - - - - - - - - - - - - -

این داستان ، توسط خانم مرجان  نوشته شده بود و کار خود من نبود  . زیبایی این داستان به حدی بود که تصمیم گرفتم آن را برای پست این دفعه انتخاب کنم .

حضرت علی (ع) میفرمایند : با هوی و هوس خود بجنگید ، همان طور که با دشمن خود میجنگید

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389| ساعت 2:53 بعد از ظهر| توسط داود| |

یك شبى مجنون نمازش را شكست

بی وضودركوچه ى ليلانشست.

عشق،آن شب مست مستش كرده بود...

فارغ از جام الستش كرده بود..!

گفت يارب از چه خوارم كرده اى

برصليب عشق دارم كرده اى...

خسته ام زين عشق دل خونم نكن..

من كه مجنونم، تومجنونم نكن...

مرداين بازيچه ديگر نيستم...

اين تو و ليلاى تو...من نيستم !!

گفت اى ديوانه،ليلايت منم...

در رگت پنهان و پيدايت منم...

سالها با جورليلا ساختى...

من كنارت بودم ونشناختى...!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389| ساعت 10:50 قبل از ظهر| توسط داود| |

فروش 50 فیلم سال 2010 با کیفیت بسیار عالی و زیرنویس منحصر به فرد.

هر فیلم 200 تومان!

برای دیدن لیست فیلم ها اینجا کلیک کنید


      

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389| ساعت 9:2 بعد از ظهر| توسط داود| |

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر. اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني. یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند. از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن. وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟" هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای. هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد. چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد. وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور. هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. در حمام آواز بخوان. در روز تولدت درختی بکار. طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر. فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی. ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن. هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند. شیر کم چرب بنوش. هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس. فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389| ساعت 8:41 بعد از ظهر| توسط داود| |



یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق*العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می*خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره*ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می*رسد که دوستم بیشتر و عمیق*تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده*ای آدم فضول در اطراف از او می*پرسند:...
فکر نمی*کنی همسر قبلی*ات خوشگل*تر بود؟

 دوستم با قاطعیت به آنها جواب می*دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می*رسید.
  اما هسمر کنونی*ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
        وقتی این حرف را می*زند، دوستانش می*خندند و می*گویند : کاملا متوجه شدیم...

می*گویند :
زن*ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی*شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می*رسند.

 بچه*ها هرگز مادرشان را زشت نمی*دانند؛
سگ*ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی*کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی*آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...



نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389| ساعت 11:10 قبل از ظهر| توسط داود| |

نوشته اند: زمانی كه نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه كودكی را دید كه به مكتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

قرآن.

- از كجای قرآن؟

- انا فتحنا....

نادر از پاسخ  او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.

 سپس یك سكه زر به پسر داد امام پسر از گرفتن آن اباکرد.

نادر گفت: چر ا نمی گیری؟

گفت:مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.

نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌كند.

می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یك سكه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یك مشت پول زر در دامن او ریخت.

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.


نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389| ساعت 10:39 بعد از ظهر| توسط داود| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا